امروز : جمعه, ۰۳. آذر ۱۳۹۶
VTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM Slideshow

PDF چاپ نامه الکترونیک

" جلادهایی در اتاق رادیالوژی "

تاریخ انتشار خبر : چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۳۳

باران کم کم شروع به باریدن کرد. به خاطر جا به جایی های بیش از حد، پاهایم عجیب درد می کرد. آن آسفالت سرد و بارش باران هم به نوعی اذیتم می کرد. تصمیم گرفتم هر طور شده خود را کنار دیوار برسانم.

خیلی برایم مشکل بود. چون چند روزی بود که امتحان نکرده بودم؛ یعنی نمی توانستم که امتحان بکنم.  با این وجود سعی خودم را کردم و پس از تلاش بسیار، بالاخره توانستم یک متر جا به جا شوم؛ اما همان یک متر هم کلی به درد و عوارض جراحاتم افزود. نمی دانم در آن باران و با وجود گرسنگی زیاد، چه طور شد که خوابم برد! به چنان خواب عمیقی فرو رفته بودم که وقتی بیدار شدم، دیدم کنار دیوار قرار گرفته ام.

شاید شخصی از آنجا گذشته و چون مرا با آن حال زیر باران و کنار خیابان دیده، رحمی به دلش آمده و مرا به کنار دیوار کشانده بود. طوری که متوجه نشده بودم.

به هر حال خدا را شکر کردم. لااقل از زیر باران بودن بهتر بود. سرم روی زمین سخت بود و ترکش های ریز توی سرم نیز اذیت می کرد. پشت سر و گردنم و حتی کتفم که تیر خورده بود، خیلی درد می کرد. خستگی عجیبی از ناحیه ی سر احساس می کردم. تکه آجری کنار دیوار دیدم. به زحمت زیر سرم قرار دادم. کمی راحت تر شدم. چشم هایم را بستم. چند دقیقه ای به همین حالت بودم. در اصل نه خواب بودم نه بیدار.

احساس کردم کسی نزدیکم شد و چیزی روی بدنم انداخت. به خاطر اینکه متوجه نشود من بیدار هستم، چشم هایم را باز نکردم. روی مرا پوشاند و چیزی روی سینه ام انداخت. وقتی احساس کردم کمی از من دور شده است، چشم هایم را باز کردم. سرباز عراقی ای را دیدم که با شتاب خود را از من دور و دورتر می کرد. وقتی خوب دور شد، نگاه کردم. دیدم مقدار زیادی روزنامه روی من کشیده، دور و برشان هم تعدادی سنگ چیده است. همچنین یک قرص نان هم که مربا روی آن مالیده شده بود، روی سینه ام گذاشته است!

من که از شدت گرسنگی در طول این چند روز فشار زیادی را تحمل کرده بودم، با دیدن آن قرص نان، دیگر مجال درنگ کردن ندیدم و شروع به خوردن کردم. شاید خوشمزه ترین غذایی بود که در طول عمرم خورده ام. لقمه ی آخر را هم، همان طور که خوابیده بودم در دهانم گذاشتم.

یک دفعه آن سرباز کرد فارسی زبان از داخل ساختمان بیرون آمد. وقتی مرا به آن حالت دید، خیلی خشمگین  نزدیکم شد. با صدای بلند و عصبانی گفت: «کی تو رو آورده این جا؟ کی روزنامه روی تو انداخته؟» وقتی لقمه را در دهانم دید، بیشتر عصبانی شد. بالای سرم نشست. چانه ام را گرفت و رو به بالا فشار می داد. گفت: «مگه با تو نیستم! کی بهت غذا داد؟ کی تو را اینجا آورده؟ کی روزنامه روی تو انداخته؟» فرصت حرف زدن به من نداد. وقتی چانه ام را رها کرد، لقمه را با عجله فرو دادم و به او گفتم: «به خدا خبر ندارم. من وقتی بیدار شدم دیدم کنار دیوار هستم و یک تکه نان هم روی سینه ام گذاشته اند.» برای اینکه عصبانیت او را کم کنم، گفتم: «من تازه می خواستم از شما تشکر کنم. آخه فکر می کردم شما این کار رو کرده ای!»

حرف هایم اثر کرد. کمی آرام تر شد. گفت: «من داخل ساختمان بودم. برای بردنت به بیمارستان با آن جا تماس گرفتم. گفتم آمبولانس بیاورند تا تو رو به بیمارستان ببریم. خب حالا بگو ببینم چه کسی به تو کمک کرد؟» خیلی راحت تر شدم. به او گفتم: «شیعه هستی یا سنی؟» گفت: «شیعه هستم.» گفتم: «اگه شیعه هستی به ابوالفضل (ع) قسم می خورم که کسی را ندیدم.» واقعاً هم از نزدیک کسی را ندیده بودم. وقتی این طور او را قسم دادم، آرام شد. طوری که آثار خشم در صورتش محو شد. آرام گفت: «الان دیگه آمبولانس میاد و تو رو به بیمارستان می بریم اما قبل از آن باید بازجویی مختصری از تو بکنم.»

دوباره به ساختمان رفت و بلافاصله با قلم و چند برگ کاغذ برگشت. همانند بازجویی قبل، اما سئوالات خلاصه تر می کرد. من هم جواب دادم. فقط در یک مورد خیلی گیر داد. آن هم مسئولیت شغلی من در جنگ بود. وقتی از من سئوال کرد: «چه کاره بودی؟» گفتم:«امدادگر»، قبول نکرد.

گفت: «تو دروغ می گی. تو یا تک تیرانداز بودی، یا آرپی جی زن. دلیلش هم این پیراهن پلنگی توست.» منظورش بند حمایلی بود که به واسطه ی چند گیره به فانسقه ام متصل می شد، جهت نصب کوله پشتی و گلوله های آرپی جی. البته درست می گفت؛ اما چون شنیده بودم عراقی ها روی این موارد حساسیت فوق العاده ای دارند، به همین دلیل انکار کردم. اواخر بازجویی بود که آمبولانس آمد. او هم بساط خود را جمع کرد و به داخل ساختمان رفت. شاید ده دقیقه بعد همراه راننده آمدند. مرا داخل آمبولانس گذاشتند و به طرف بیمارستان حرکت کردیم.

از اینکه به بیمارستان می رفتیم خوشحال بودم. از آن جایی که وضعیت جسمی من هم زیاد مساعد نبود، حق داشتم منتظر چنین لحظه ای باشم. دیگر اینکه فکر می کردم با رفتنم به بیمارستان، از این همه آزار و اذیت نظامیان راحت می شوم و شب ها لااقل جای گرم و راحتی می خوابم! غذایی می دهند و تحت درمان قرار می گیرم.

در این افکار بودم که متوجه شدم رسیده ایم. راننده ی آمبولانس دنده عقبی گرفت و به طرف در سالن بیمارستان حرکت کرد. بعد هم توقف کرد. پیاده شدند و با همان سرباز کرد فارسی زبان، در را باز کردند. مرا روی تخت چرخدار گذاشتند و به یکی، دو سالن آن طرف تر بردند. خدا می داند وقتی مرا روی آن تخت به سالن های بیمارستان می بردند، وقتی چشم هایم مهتابی های سقف بیمارستان را می دید که چگونه یکی یکی از بالای سرم رد می شدند، چقدر خوشحال بودم.

تصور می کردم همه ی مشکلات تمام شده است و از این همه درد و رنج نجات پیدا خواهم کرد. سرباز کرد هم متوجه حالت من شد. گفت: «راحت شدی، نه؟» من هم سری تکان دادم. بالاخره بعد از رد کردن چند سالن به اتاق بزرگی رسیدیم. تعدادی مجروح عراقی این طرف و آن طرف اتاق، روی تخت ها دراز کشیده بودند. سرباز همراه، از من دور شد و چند دقیقه بعد با دکتری بالای سرم آمد. دکتر چرخی به دور تخت من زد. تمام زخم های روی بدنم را معاینه کرد. سئوالاتی هم از من پرسید: «کجا شکسته؟ کجا درد می کنه؟»

سرباز همراه هم ترجمه می کرد. بالاخره وقتی خوب معاینه ام کرد، با سرباز همراه صحبتی کرد و برگه ای را به او داد. او هم تخت مرا به طرف چند سالن دیگر هل داد. بله! سالن رادیولوژی بود. می خواستند از بدنم عکسبرداری کنند.

مدتی در آنجا صبر کردیم. سرباز کرد مدام داخل سالن رادیولوژی می رفت و بر می گشت. افرادی هم که بیشتر نظامی بودند و از آن جا رد می شدند، وقتی می دیدند من اسیر ایرانی هستم کمی توقف می کردند و به من نگاه می کردند. بعضی به عربی چیزهایی به هم می گفتند که من نمی فهمیدم. نوبت مان شد و سرباز مرا به داخل سالن رادیولوژی برد. چند نفر دورم جمع شدند. همه نظامی بودند. یکی از آن ها رو به سرباز همراه کرد و با او صحبت کرده، او هم رو به من ترجمه کرد: «می گن اگه سر و صدا بکنی و داد و فریاد راه بندازی، عکس نمی گیریم.» و خودش ادامه داد: «بهتره که ساکت باشی و بذاری کارشون رو انجام بدن.» من که از هیچ چیز خبر نداشتم، سرم را به علامت رضایت تکان دادم.

دو نفر از کارکنان رادیولوژی سراغ من آمدند. یکی زیر دست ها و دیگری هم پاهای مرا گرفت و روی تخت رادیولوژی قرار دادند. البته به همین راحتی نبود. خوب می دانید کسی که استخوان های پاهایش خرد شده باشد، کوچک ترین جابه جایی یا حتی کوچک ترین ضربه چقدر برایش دردناک و زجر آور است. هر اندازه سعی کردم آه و ناله ای نکنم که منجر به عصبانیت آن ها شود، نشد که نشد. با همان تکان اول، چنان فریاد زدم که فضای سالن فقط انعکاس فریاد مرا چندین مرتبه تکرار کرد! یکی از آن ها دادی سرم زد و بلند گفت: «سکوت!» من هم فکر می کردم کار تا همین جا بوده، سریع ساکت شدم اما وقتی می خواهند از نوک پنجه های پا تا کمر، یعنی دور تا دور بدن را عکس بگیرند، مگر با یک جا به جایی کار به این راحتی تمام می شود! عکس اول را گرفتند، بدون اینکه توجهی به شکستگی پاهای من بکنند. مثل اینکه بخواهند کنده ای از درخت را جا به جا کنند، مرا از این رو به آن رو کردند.

نمی دانم چند بار این دو نفر وارد اتاق شدند و بیرون رفتند. هر بار که در اتاق رادیولوژی باز می شد و آن ها به سوی من می آمدند تا از طرف دیگر بدنم عکس بگیرند، انگار دو جلاد به طرفم می آمدند! از خدا می خواستم این کار زودتر تمام شود اما رفت و آمد این دو نفر تمام شدنی نبود. طاقتم دیگر تمام شد. یک بار دیگر دیگر داخل شدند و به طرفم آمدند. یکی از آن ها دو پایم را گرفت. آن یکی هم زیر کمرم را. خیلی راحت (البته برای آن ها) مرا به روی شکمم خواباندند. چنان نعره ای زدم که وقتی تو گوشی محکمی از آن ها خوردم، هیچ متوجه نشدم! بالاخره پس از دقایقی طولانی مرا روی تخت خودم گذاشتند. خیالم راحت شد.

به نظرم همه چیز تمام شده بود. حالا دیگر از بیمارستان و رادیولوژی هم بدم می آمد. سرباز همراه، مرا به همان سالن اول برد. عکس ها را چند دقیقه بعد آوردند. دکتر هم آمد. ابتدا نگاهی به عکس ها کرد و بعد به پای من. سپس دست به خودکار شد و چیزهایی نوشت. با سرباز همراه هم صحبت هایی کرد. بعد از پایان صحبت هایشان، سرباز  برگه را گرفت و دوباره تخت مرا به طرف سالن رادیولوژی حرکت داد! یعنی دوباره عذاب؟! به سرباز همراه گفتم: «تو رو به خدا، تو رو به ابوالفضل، بگو این بار من رو کجا می بری؟»


بیژن کریمی(سایت جامع آزادگان)

او که حالا آرام شده بود و کی مهربان تر به نظر می رسید، گفت: «دکتر می گوید باید از کمر به بالا عکس بگیریم!» تا این جمله را شنیدم، خودم را جلوی همان اتاق لعنتی دیدم. دوباره با قیافه ی سنگدل آن دو نفر رو به رو شدم. از خدا طلب مرگ کردم؛ خدایا! چرا همان یک بار همه چیز تمام نشد. چرا باید این قدر زجر بکشم. این ها می خواهند مرا درمان کنند اما هر چه عقده و کینه دارند، سر من مجروح در می آوردند!

بالاخره یک بار دیگر با همان مصیبت ها و سیلی خوردن ها به اتاق رادیولوژی بازگشتم. به سرعت تعداد دیگری عکس گرفته شد و به نزد دکتر برگشتیم. او به عکس های جدید نگاهی کرد. بعد به سرباز همراهم چیزهایی گفت. ترس از این داشتم که بگوید دوباره باید عکس بگیرند. سرباز به من گفت: «این جا یک سری عمل ابتدایی روی تو انجام می دن تا به بیمارستان بغداد بری.» نفس راحتی کشیدم. بعد از تمام شدن صحبت های سرباز، تخت مرا به یکی، دو اتاق آن طرف تر بردند.

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید

نظرسنجی

شما از جوملا چه استفاده ای می کنید؟
 

آمار سایت

OS : Linux s
PHP : 5.6.20
MySQL : 5.5.31
زمان : ۰۹:۱۶
ذخیره سازی : غیرفعال
GZIP : غیرفعال
اعضا : 3520
محتوا : 1851
پیوندها : 6
بازدیدهای محتوا : 1246010

نظرسنجی

نظر شما در رابطه با اطلاع رسانی سایت چیست ؟

خوب - 0%
متوسط - 0%
ضعیف - 100%

تعداد آرا: 1
The voting for this poll has ended on: 11 آبان 1391 - 09:35

ماژول اسکرول جوملا