امروز : جمعه, ۰۳. آذر ۱۳۹۶
VTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM Slideshow

PDF چاپ نامه الکترونیک

" روزهای اردوگاه عنبر "

تاریخ انتشار خبر : پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۴۸
نوشته شده توسط : مدیریت وب سایت   

هیچ فکر نمی کردیم که روزی برسد که مجبور بشویم در یک اردوگاه، در اسارت عراقی ها زندگی کنیم. حتی در بغداد، همه فکر می کردیم آخر خط است. فکر می کردیم بعد از بازجویی همه مان را اعدام می کنند. اما حالا ... کسی تصورش از سال ها اسارت در ذهنش نداشت.

روزهای اردوگاه عنبر

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده ای به نام رحیم است:

همه مان را پشت یک آمبولانس جا دادند، همه شصت هفتاد نفرمان را. همه به سختی نفس می کشیدیم. گرسنه بودیم. وضع مجروح ها هم دیگر لازم به گفتن نیست.

پیاده مان کردند. حدس زدیم آنجا فقط می تواند پایگاه نظامی باشد، بود. آمدند گفتند: شب را اینجا می مانیم. صبح حرکت می کنیم سمت اردوگاه.

غذا آوردند. حتی نمی شد نگاهش کرد. چه برسد به اینکه بخواهیم بخوریمش. گفتیم بهتر است گرسنه بمانیم. ماندیم. تا صبح زجر کشیدیم. صبح باز سوار آمبولانس مان کردند. حرکت کردیم و بعد از مدت ها به اردوگاه عنبر رسیدیم. حدود هفتصد اسیر در آن اردوگاه بودند. همه به طرف مان هجوم آوردند، از خوشحالی. کسی آمد سوت زد. افسری عراقی بود. همه را واداشت بروند توی آسایشگاه. بعد سربازهایی آمدند، ما را با خشونت به داخل بردند. هر چه داشتیم گرفتند، لباس و وسایل. یک دست لباس یکرنگ و سهمیه ای ناچیز هم به هر کدام مان دادند. بیست و پنج نفرمان را (که از یک عملیات بودیم) به یک آسایشگاه فرستادند.

هیچ فکر نمی کردیم که روزی برسد که مجبور بشویم در یک اردوگاه، در اسارت عراقی ها زندگی کنیم. حتی در بغداد، همه فکر می کردیم آخر خط است. فکر می کردیم بعد از بازجویی همه مان را اعدام می کنند. اما حالا ... کسی تصورش از سال ها اسارت در ذهنش نداشت.

دورتا دور اردوگاه ردیف های پیچ در پیچ سیم های خاردار بود. عبور از آنها غیر ممکن می نمود. آسایشگاه ها در دو طبقه بودند. چهار آسایشگاه در طبقه بالا، چهار آسایشگاه در طبقه پایین. تو یکی از آسایشگاه ها افسرهای ایرانی اسیر اقامت داشتند. هر گونه ارتباط با آنها ممنوع بود. عراقی ها خلبان ها یا افسرهای ارشد را خیلی اذیت می کردند.

بعد از اسارت، برای گرفتن اطلاعات و بازجویی، چند ماه توی سلول های انفرادی نگه شان می داشتند و بعد می فرستادندشان آسایشگاه. گاهی فردی را تا یکی دو سال تو سلول های انفرادی نگه می داشتند.

بعد از سه چهار روز برایمان غذا آوردند. لوبیا بود. نه قاشقی دادند نه بشقابی. فقط ظرف آهنی ای بود که به آن «قسوه» می گفتند.

برای هر ۱۵ نفر یک قسوه دادند. بچه ها دور هم می نشستند و با دست غذا می خوردند؛ غذایی که می توانست فقط چند اسیر را سیر کند. عراقی ها ما را داخل سلول۲ در ۳ انداختند. حدود ۳۰ نفر می شدیم. جا برایمان خیلی کم بود، به طوری که به نوبت پایمان را برای دراز کردن روی شکم دیگری می گذاشتیم. هر روز برایمان به جای غذا، آش می آوردند. اسم هر چیزی را می شد روی آن گذاشت بجز آش. غذاها را زندانی های عراقی برایمان می آوردند. آنها، زندانی سیاسی بودند و به علت فرار یا مخالفت با جنگ و صدام گرفتار شده و سر از اینجا درآورده بودند.

نهم خرداد ماه بود و بالعکس روزهای قبل از صبحانه چای و تخم مرغ آوردند. همه تعجب کرده بودیم. بعد از صبحانه گفتند که باید حمام کنیم. عراقی ها رفتند و چند دقیقه بعد با یک تانکر آب بازگشتند. بچه ها به نوبت می رفتند زیر شلنگ آب و خود را می شستند. به هر نفر، یک دقیقه فرصت داده می شده بود تا خود را بشوید. با هزار مکافات خودمان را شستیم و برگشتیم به سلول مان.

چند روز بعد عراقی ها ما را در ۱۵ ستون به صف کردند. یک درجه دار عراقی به نام «صبا» کابل به دست آمد و گفت: «خب حالا شلوغ می کنید!»

و بعد با دستور او بقیه عراقی ها ریختند و با چوب و کابل شروع کردند به زدن. علت کارشان هم این بود که شب گذشته موقع اذان مغرب یکی از بچه های سلول هشت اذان گفته بود و حالا عراقی ها به این بهانه بچه ها را می زدند.

منبع:سایت جامع آزادگان

 

نظرسنجی

شما از جوملا چه استفاده ای می کنید؟
 

آمار سایت

OS : Linux s
PHP : 5.6.20
MySQL : 5.5.31
زمان : ۰۹:۱۷
ذخیره سازی : غیرفعال
GZIP : غیرفعال
اعضا : 3520
محتوا : 1851
پیوندها : 6
بازدیدهای محتوا : 1246017

نظرسنجی

نظر شما در رابطه با اطلاع رسانی سایت چیست ؟

خوب - 0%
متوسط - 0%
ضعیف - 100%

تعداد آرا: 1
The voting for this poll has ended on: 11 آبان 1391 - 09:35

ماژول اسکرول جوملا