امروز : يكشنبه, ۰۱. مهر ۱۳۹۷
VTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM SlideshowVTEM Slideshow

PDF چاپ نامه الکترونیک

" گفت‌وگو با آزاده‌ای که در عملیات آزادسازی خرمشهر اسیر شد روایتی از ۳ هزار روز اسارت "

تاریخ انتشار خبر : يكشنبه ۰۶ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۵۴
نوشته شده توسط : مدیریت وب سایت   

برای آزادسازی خرمشهر چندین عملیات صورت گرفت. اولین آن دهم اردیبهشت‌ماه سال ۶۱ انجام شد و به دنبالش بامداد یازدهم اردیبهشت‌ماه، ما در منطقه فکه عملیات دیگری را شروع کردیم.

 

حرف از دوران جنگ و اسارت که می‌شود آن‌قدر مطلب زیاد است که نمی‌دانی چه بپرسی و چه بنویسی، قلم در برابر انبوه مشکلات و مقاومت رزمنده‌ها کم می‌آورد و با هیچ تفکر علمی و زمینی نمی‌توان آن‌ها را درک کرد فقط باید عاشق باشی تا بتوانی بفهمی یک رزمنده به عشق اسلام، امام و میهنش تا کجا پیش می‌رود و پای چه سختی‌هایی می‌ایستد. شاید بارها از سختی‌های آزادسازی خرمشهر و عملیات‌های گوناگونی‌ که برای خارج کردن نیروهای بعثی عراق از این شهر انجام شد شنیده باشید. ما هم به بهانه سوم خرداد ماه، روز آزادسازی خرمشهر، سراغ حسین فتحی از فرماندهان فعال در بخش‌های نخستین این عملیات رفتیم. او پیش از‌ آزادسازی خرمشهر و در جریان یکی از اقدامات نخستین برای خلق این حماسه به اسارت دشمن در‌آمده و بیش از هشت سال را در اسارت به سر برده است. آنچه در زیر می‌خوانید گفت‌و‌گوی ما با او درباره شرح عملیات و ماجرای اسارتش است.

برای آزادسازی خرمشهر چندین عملیات صورت گرفت. اولین آن دهم اردیبهشت‌ماه سال ۶۱ انجام شد و به دنبالش بامداد یازدهم اردیبهشت‌ماه، ما در منطقه فکه عملیات دیگری را شروع کردیم. این عملیات برای دشمن بسیار غافل‌گیر کننده بود. جاده فکه شرایط سختی داشت و باید بالغ بر ۲۰‌کیلومتر را با پای پیاده در مسیر رملی(شن‌های روان) طی می‌کردیم بنابر‌این عراقی‌ها اصلا گمان نمی‌کردند که از این منطقه مورد حمله قرار گیرند، از طرفی جنگ این منطقه، جنگ آر پی چی در برابر تانک بود. شب قبل از عملیات به رزمنده‌ها گفته شد اگر گم شدند چه طور ردیابی کنند و به سمت جبهه خودمان برگردند. همچنین به آن‌ها تأکید شد اگر گرفتار دشمن شدند طوری رفتار کنند که شهید شوند اما اسیر نشوند. حدود ساعت ۵صبح، به همت رزمنده‌ها عملیات را شروع کردیم. تپه ۱۵۲‌را تصرف کردیم، مسیر طولانی جاده فکه را هم پشت‌سر گذاشتیم و آن را از چنگ دشمن در‌آوردیم اما حدود ساعت ۱۰‌صبح، در جاده آسفالت فکه در محاصره قرار گرفتیم.



تمام شدن مهمات و گفتن شهادتین

تیپ مجاور ما نتوانسته بود پیشروی کند و از طرفی نیروی پشتیبان هم برایمان نیامد. ما در‌حالی که در فاصله حدود ۵۰ سانتیمتری بین آسفالت و زمین‌خاکی پناه گرفته بودیم، دیدیم عراقی‌ها به سمتمان در‌حال پیشروی هستند، مهماتمان تمام شد و رزمنده‌‌ها کاملا زمینگیر شدند، آخرین نارنجک‌های باقی‌مانده ‌را هر چند دقیقه‌ یک‌بار به سمت تانک‌های دشمن پرتاب ‌کردیم تا مانع پیشروی آن‌ها شویم اما نارنجک‌ها هم تمام شد. برای اینکه اسیر نشویم قبل از اتمام نارنجک‌ها به رزمنده‌ها گفتم ما دشمن را مشغول می‌کنیم شما دو نفر دو نفر به عقب برگردید اما اولین دو نفری که رفتند آنچنان مورد اصابت تیر قرار‌گرفتند که دل و روده‌هایشان درآمد و با دست آن‌ها را جمع کردیم. در همان فاصله آسفالت تا زمین‌خاکی، رو به آسمان خوابیدیم و خواستیم شهادتین را بگوییم که دیدیم تانک‌های دشمن نه تنها از روبه‌رو بلکه از پشت‌سر ما هم در‌حال پیشروی هستند. تعداد تانک‌ها از تعداد ما که ۱۴‌نفر بودیم بیشتر بود. یکی از رزمنده‌ها به نشانه تسلیم بلند شد. هنگامی که من خواستم بلند شوم متوجه شدم یکی از رزمنده‌ها در کنارم شهید شده است‌ اما چون هیچ آه و ناله‌ای نکرده بود حتی متوجه اصابت تیر به او نشده بودیم. در جنگ این لحظه خیلی سختی است که از طرفی در یک نگاه، هم‌رزم شهیدت را پیش چشمت ببینی و از طرفی نیروهای دشمن اسلحه به‌دست بالای سرت ایستاده باشند و بخواهی در یک صحنه مبارزه دیگر در چنگال دشمن قرار بگیری. چون آخرین نفری بودم که بلند شدم، عراقی‌ها رفتارهای بدتر و خشن‌تری با من داشتند. یک نفرشان می‌خواست من را تیرباران کند، دیگری سر نیزه درآورد تا با آن به من حمله کند اما یکی از سربازان خودشان مانع شد و نهایت من و ۱۳‌رزمنده دیگر را با چشمان بسته سوار ماشین کردند. ابتدا ما را به یکی از سنگرهایشان منتقل کردند، بعد به پایگاهی بردند که به نظر می‌رسید پایگاه هلیکوپتری باشد. در اینجا من را از سایر رزمنده‌ها جدا کردند و برای دومین بار شهادتین را گفتم چون احتمال زیادی وجود داشت که بخواهند تیربارانم کنند اما به دو نفری که مجروح شده بودند، ملحق شدم و پس از بازجویی، ما را به یک پایگاه نظامی در شهر العماره بردند.

عبور از دالان وحشت

استخبارات عراق مقصد بعدی بود که ‌به آنجا منتقل شدم. رزمنده‌ها خوب می‌دانند که استخبارات چه جای وحشتناکی بود. کتک‌های شدید، آزارها و شکنجه‌های زیاد، عبور از دالان وحشت و ... تنها بخشی از سختی‌هایی است که رزمندگان منتقل شده به این مکان باید تحمل می‌کردند.





البته فتحی خودش در هیچ‌جای سخنانش حاضر نشد از سختی‌ها و شکنجه‌هایی که شده است صحبت کند. هر‌بار هم که از او ‌پرسیدیم به حاشیه رفت و نهایت گفت نمی‌خواهم با این حرف‌ها ذهن مردم را متألم کنم. هر از چند گاهی هم که از شکنجه‌های دشمن بر روی خودش صحبت شد آن را نوازش عراقی‌ها بیان کرد. حتی مایل نبود که از او به عنوان فرمانده اسم برده شود. فتحی خودش را یک بسیجی و یک رزمنده مثل دیگران می‌داند اما هم‌رزمانش سخنان بسیاری از تأثیرگذاری‌هایی که او بر سایر رزمنده‌ها داشته و مقاومت‌هایی که نشان داده است، دارند.

فتحی مرکز استخبارات عراق را چنین توصیف می‌کند: ابتدا رزمنده‌ها باید از دالانی عبور می‌کردند که در آن، عراقی‌ها کابل به‌دست ایستاده بودند و خیلی سخت و کشنده، اسرا را می‌زدند. پس از اینکه از این دالان عبور کردیم به جایی رسیدیم که دو اتاق داشت و هر ۸۰-۷۰‌نفر باید در یک اتاق. فضا آن‌قدر کوچک بود که تمام مدت در زمان خواب و بیداری باید زانو در بغل می‌بودیم. اسرایی که مجروح شده بودند بدنشان کرم گذاشته بود و نه تنها به آن‌ها رسیدگینمی‌شد بلکه چند عراقی در بین ما بودند که با رفتارهای ناشایست، اسرا را شکنجه روحی می‌کردند. در اینجا، اسرا را تحت‌فشار و شکنجه قرار می‌دادند تا علیه نظام مصاحبه کنند اما همه مقاومت می‌کردند.



کسانی که صدام آن‌ها را اشرار می‌نامید

هر چند فتحی خودش اشاره نمی‌کند اما دوستان و هم‌رزمانش از جمله حیدری مسئول کانون آزادگان استان می‌گویند او در هر اردوگاهی که بود، سعی داشت اعتقادات اسرا را تقویت کند تا احیانا به سمت گروهک‌ها کشیده نشوند و یا تن به خواسته‌های عراقی‌ها ندهند. از این جهت صدام چنین افرادی را اشرار می‌نامید و آن‌ها را به اردوگاه‌های دیگر می‌فرستاد تا اثرگذاری‌شان کم شود و اردوگاه‌ها تحت‌کنترل بیشتری باشند. فتحی سه روز در استخبارات عراق بود و سپس به اردوگاه الانبار که بعدها رمادیه ۸‌نام گرفت منتقل شد.



آزادسازی خرمشهر و توزیع آب‌شکر توسط اسرا

در اردوگاه الانبار بود که فتحی و سایر هم‌بندهایش متوجه می‌شوند خرمشهر آزاد شده است. البته اطلاع از چنین خبری به راحتی میسر نبود. او توضیح می‌دهد: یک اصل کلی در دوران اسارت، این بود که هر وقت عملیات موفقی توسط ایرانیان انجام می‌شد، میزان محدودیت‌ها و کتک‌های اسرا بیشتر می‌شد. بنابراین ما هر وقت می‌دیدیم عراقی‌ها محدودیت بیشتری اعمال می‌کنند و اسرا را بیشتر کتک می‌زنند، می‌فهمیدیم که رزمنده‌ها در عملیاتی موفق شده‌اند. البته هر‌قدر این عملیات مهم‌تر و گسترده‌تر بود، میزان فشارهای عراقی‌ها بر روی اسرا هم بیشتر می‌شد.

موقع آزادسازی خرمشهر هم ما از روی رفتارهای عراقی‌ها و اخباری که از رادیوی خودشان پخش می‌شد، حدس‌زدیم که چنین موفقیتی به‌دست‌آمده باشد تا اینکه در چهارم خردادماه یعنی یک روز پس از آزادسازی خرمشهر، تعدادی اسیر جدید به ما اضافه شد و از طریق اطلاعاتی که این اسرا داشتند، مطمئن شدیم خرمشهر آزاد شده است. هرچند برحسب محدودیت‌هایی که وجود داشت، اسرا نمی‌توانستند، چندان ابراز شادمانی کنند اما به صورت پنهانی آب و شکر تهیه و بین هم توزیع می‌کردند. از طرفی، این خبر، تحمل خستگی و رنج‌های اسارت را برایشان آسان می‌کرد چراکه برای آزادسازی خرمشهر اسیر شده بودند.



عید خونین

فتحی پس از ۴۰‌روز به همراه سایر اسرا، در قالب دو گروه ۲۵۰‌نفره به موصل ۲‌که بعدها موصل ۱‌نامیده می‌شود، منتقل می‌شوند. موصل، اردوگاهی تازه تأسیس بود و این‌ها اولین گروه‌هایی بودند که به آن وارد می‌شدند. برخلافاردوگاه قبلی که در یک منطقه نظامی قرار داشت و با سیم‌خاردار محاصره شده و هر‌از‌چندگاهی اسرا می‌توانستند از پنجره، ماشین‌هایی که عبور و مرور می‌کردند را ببینند. موصل شبیه قلعه‌ای دو طبقه بوده که طبقه اول آن، آسایشگاه اسرا بود و در طبقه دوم و پشت‌بام نیروهای عراقی و حفاظت استقرار داشتند. اسرا در این اردوگاه محدودتر بودند و هیچ عبور و مروری را مشاهده نمی‌کردند.

او در این اردوگاه، برای این‌که عراقی‌ها نتوانند از بین اسرای ایرانی، جاسوس پیدا کنند، با فرمانده ایرانی اردوگاه هماهنگ می‌کند و از او می‌خواهد که هر وقت عراقی‌ها خواستند نیرو به آن‌ها معرفی کنند، به فتحی بگوید تا او مشخص کند که چه کسی برود. فتحی پنج نفر از اسرا را که اراده و اعتقادات بسیار محکمی داشتند مشخص می‌کند و هر‌بار عراقی‌ها نیرو برای کارهای خدماتی می‌خواستند، یکی از این پنج نفر را می‌فرستد.

به عقیده فتحی، این نقطه، می‌توانست پاشنه آشیل اسرا باشد چراکه بعضی‌ها ممکن بود با پیشنهاد غذا و سیگار و ... حاضر شوند بعضی اطلاعات را به عراقی‌ها بدهند اما با اقدامی که صورت گرفت، نه تنها دشمن نتوانست از اسرا اطلاعات بگیرد بلکه توسط همین گروه پنج نفره، یک رادیو هم از عراقی‌ها بدون این‌که آن‌ها بفهمند، به غنیمت گرفته ‌شد.





فتحی دسترسی به رادیو را یک نیاز مهم برای اسرا می‌داند و می‌گوید: یک اسیر تا پای از دست دادن جانش پیش می‌رود و می‌خواهد هر‌طور شده یک رادیو به‌دست‌آورد تا بفهمد در بیرون اردوگاه چه خبر است.

فتحی و تعدادی دیگر، پس از چند ماه در صبح عید فطر سال ۶۱ به اردوگاهی که موصل ۱‌بود و بعدها موصل دو نام گرفت، منتقل می‌شوند. یک شب در این اردوگاه، عراقی‌ها دو نفر از اسرا را که در حین اسارت، پاهایشان قطع شده بود، به شدت مورد شکنجه و آزار قرار می‌دهند همین موضوع اسرا را به شدت ناراحت می‌کند. چند روز بعد وقتی در صف صبحگاه ایستاده بودند، یکی از اسرا با سرباز عراقی درگیر می‌شود. به دنبالش سایر اسرا هم صف را به‌هم می‌زنند و درگیری بین آن‌ها با عراقی‌ها آن‌قدر بالا می‌گیرد که از بغداد نیروی ضد‌شورش می‌آید و دستور تیراندازی می‌دهد. در این ماجرا دو نفر از اسرا شهید و ۱۴‌نفر مجروح می‌شوند. بعد از این قضیه، فتحی و تعداد دیگری از اسرا به اردگاه موصل ۳‌که بعدها موصل ۴‌نام می‌گیرد، فرستاده می‌شوند.



تبدیل کردن اسارت به فرصت

او از اواخر سال ۶۱‌تا اواخر سال ۶۷ در همین موصل ۳‌اسیر بوده است. در این اردوگاه، مرحوم حجت‌الاسلام سیدعلی اکبر ابوترابی که از اسرای بسیار تأثیر‌گذار بوده و به سید الاسرا شهرت‌، حضور داشته است. آن مرحوم معتقد بود که باید فضای اردوگاه را آرام نگه داشت تا شرایط رشد روحی و مذهبی اسرا فراهم شود. در نتیجه این رویکرد، تعداد زیادی از اسرا، حافظ قرآن می‌شوند همچنین افراد متعددی، زبان‌های انگلیسی، فرانسه و اسپانیایی را فرا می‌گیرند و افرادی بوده‌اند که به چند زبان تسلط پیدا می‌کنند.

در شهریورماه سال ۶۷‌که بعد از پذیرش قطعنامه بود عراقی‌ها درصدد برآمدند تا اسرا را به کربلا اعزام کنند اما فتحی و دیگران، سه‌ماه مقاومت می‌کنند و نمی‌روند تا اینکه برگ زرینی در دوران دفاع مقدس رقم می‌خورد و اسرا، از عراقی‌ها تعهدنامه کتبی می‌گیرند و با شرایطی مانند این‌که در آنجا(کربلا)، تبلیغات علیه جمهوری اسلامی نشود، قبول می‌کنند بروند.

در اسفندماه سال ۶۷‌در‌حالی که باتوجه به شرایط باید رفتار عراقی‌ها با اسرا تعدیل می‌شد، عراقی‌ها فتحی و چند نفر دیگر را به زندان الرشید می‌برند. الرشید یک ‌زندان و اردوگاه معمولی نبود بلکه مجموعه سلول‌های دو‌و‌نیم در دو‌متر بود که در هر کدام ۳۱‌نفر زندانی بودند. اینجا آن‌قدر فضا کوچک بود که اسرا، نوبتی می‌ایستادند تا تعداد دیگری بتوانند نیم‌تنه بخوابند. آن‌ها در شرایطی که جز لباس تنشان، هیچ لباس دیگری نداشتند و قرار بود فقط یک روز در الرشید بمانند اما ۶۸‌روز را به همین روال سپری می‌کنند.



حال و هوای معنوی توابین عراقی

فتحی در مورد سختی‌های این دوران تنها به بیان این اکتفا می‌کند‌که هر ۲۴‌ساعت، اسرای هر سلول فقط نیم‌ساعت وقت داشتند که از سرویس بهداشتی بسیار نامناسب انتهای بند استفاده کنند. یکی از خاطراتی که از این دوران برای او به‌جا‌مانده مربوط به مواجه شدنشان با توابین عراقی است. در همین بندی که آن‌ها بودند، عراقی‌هایی هم که توبه کرده و به لشکر اسلام پیوسته بودند و در جبهه ایران علیه عراق به جنگ رفته و متأسفانه اسیر شده بودند، قرار داشتند. عراقی‌ها، گروه گروه این توابین را اعدام می‌کردند اما حال‌و‌هوای خوش آن‌ها، صدای مناجات‌ها و دعاهای دسته‌جمعی که می‌خواندند خیلی حال معنوی خوبی به ایرانی‌ها می‌داد..

فتحی به شب اول که وارد زندان الرشید شده بودند، اشاره می‌کند و می‌گوید: در بدو ورود به زندان، با چند نفر اسیر ایرانی مواجه شدیم اما هیچ‌کدام نمی‌توانستیم به یکدیگر اعتماد کنیم تا این‌که یکی از همراهان ما، یکی از اسرای قبلی را شناخت. این آشنایی پیش‌آمده فرصت خوبی بود چون آن‌ها در روزهای آخر جنگ اسیر شده بودند و اطلاعات تازه و به روز داشتند. بعد از گفت‌وگوهایی که داشتیم آن‌ها شرایط کشور و مردم را به ما گفتند و این باعث شد فضای فکری‌مان را تغییر دهیم و از آن مدینه فاضله‌ای که در ذهن ساخته بودیم، به واقعیت نزدیک‌تر شویم. یکی از مصادیق این موضوع وقتی بود که در سوم شهریورماه سال ۶۹ از اسارت آزاد شدیم و به کشور بازگشتیم، این روز در ایام ماه صفر بود و ما انتظار داشتیم مردم در حال عزاداری باشند اما آن‌ها از فرط خوشحالی آمدن آزادگان، می‌رقصیدند و شیرینی پخش می‌کردند.

فتحی که متولد سال ۱۳۴۰‌است و سه هزار و ۳۹‌روز اسارت را تحمل کرده است، حدود پنج ماه بعد از بازگشت به کشور، در حالی‌که سه ترکش از دوران جنگ در کمرش به یادگار بوده است، ازدواج می‌کند. تنها فرزندش که دختری به نام حمیده است در سال ۷۱‌متولد می‌شود و امروز او صاحب یک نوه شیرین‌تر از جان است.



کم لطفی برخی از مردم در حق جانبازان و آزادگان

این رزمنده هشت سال دوران دفاع مقدس که در دوران جنگ، ریه و کمرش آسیب دیده است، با تمام علاقه‌ای که به مردم و میهنش دارد، گلایه‌هایی را هم بیان می‌کند. او می‌گوید: بعضی مردم نسبت به جانبازان و خانواده شهداو آزادگان، موضع می‌گیرند و می‌گویند همه مملکت دست این‌ها است، چرا سهمیه کنکور دارند و... . حال من یک سؤال از این مردم عزیزم دارم، اگر کسی به آن‌ها بگوید که باید مدتی در یک فضای بسته باشند به گونه‌ای که به تلفن، موبایل، تلویزیون، رادیو و هیچ وسیله ارتباطی دیگری دسترسی نداشته باشند، ندانند در بیرون چه می‌گذرد و ندانند که آیا زنده از این در بیرون می‌روند یا نه، با این فرض که همیشه بهترین غذایی که باب میلشان است به آن‌ها داده شود و یک زندانبان ایرانی برایشان گذاشته شود، خبری از شکنجه و کتک هم نباشد، چقدر می‌توانند این فضا را تحمل کنند؟ این در‌حالی است که اسرا، در تمام مدت اسارت، هر روز صبح غذایی به نام شوربا می‌خوردند که مقداری آب با چند دانه لپه بود، نهارشان هم از برنج با گوشت‌های برزیلی تاریخ مصرف گذشته تهیه می‌شد که حتی درون این گوشت‌ها کرم وجود داشت. یک اسیر بین دو‌و‌نیم تا ۱۰‌سال، این شرایط را تحمل کرده است و آزارهای روحی و شکنجه‌هایی هم که به آن‌ها وارد می‌شد، قابل توصیف نیست. حتی منافقان، نامه‌هایی که از طرف خانواده اسرا می‌رسید را یا نمی‌دادند و یا از روی خط آن‌ها کپی برداری می‌کردند و به‌طور‌مثال برای یک اسیر متأهل از طرفهمسرش نامه‌ای دروغین می‌نوشتند و ابراز می‌کردند که من از این وضع خسته شده‌ام، می‌خواهم بروم با یک نفر دیگر ازدواج کنم و ...

فتحی ابراز می‌کند: چنین سختی‌هایی به هیچ شکل قابل جبران نیست و این بی‌انصافی و اجحاف در حق جانبازان،آزادگان و خانواده‌های شهدا است که مقاومت‌هایشان را نادیده بگیریم و آن‌ها را مورد بی‌مهری قرار دهیم.



فضای فرهنگی شهرمان خوب نیست

صحبت‌هایمان را با این آزاده درباره انتظاراتی که از شهرداری دارد ادامه می‌دهیم. او از این‌که مردم حقوق شهروندی را رعایت نمی‌کنند ناراحت است و دوست دارد در این زمینه فرهنگ سازی بیشتری انجام شود. فتحی به ذکر چند مثال می‌پردازد و اظهار می‌کند: اکنون که در ماه رمضان هستیم، ممکن است فردی به دلایلی قادر به روزه گرفتن نباشد یا حتی به لحاظ اعتقادی، روزه گرفتن را قبول نداشته باشد، در هر حال، جدای از مباحث مذهبی، حقوق انسانی و شهروندی ایجاب می‌کند که در حضور یک فرد روزه‌دار، تظاهر به روزه‌خواری نکنیم. همچنین ممکن است یک نفر دوست داشته باشد در ماشین یا منزلش، موسیقی، رادیو یا مداحی گوش دهد، اما وقتی آن‌قدر این صدا بلند باشد که برای دیگران ایجاد مزاحمت کند، تعدی به حقوق دیگران محسوب می‌شود.

او راننده سرویسی را که برای سوار‌کردن یک دانش‌آموز، چند‌بار بوق می‌زند، نمونه دیگری از رعایت‌نکردن حقوق شهروندی می‌داند و می‌افزاید: در حال حاضر حتی بسیاری از شهروندان عادی، ممکن است به خاطر فکر‌کردن به مشکلات روزانه زندگی‌شان نتوانند شب‌ها خواب راحتی داشته باشند و صبح که تازه می‌خواهند به خواب روند، با صدای بوق ماشین‌ها مجدد بد‌خواب می‌شوند و آسایش آن‌ها سلب می‌شود.



باغ‌بام و پیاده‌راه، نیاز امروز مردم

فتحی تصمیم شهرداری برای تبدیل‌کردن حدفاصل چهارراه‌ آزادشهر تا بولوار جلال آل‌احمد به پیاده‌راه را طرحی درست و مورد نیاز مردم می‌داند و اضافه می‌کند: تشویق مردم به ایجاد باغ‌بام، تصمیمی بسیار عالی است چراکه امروزه با توجه به آلودگی هوا، اگر باغ‌بام‌ها ایجاد شود، هوا تلطیف می‌شود و مردمی هم که از فضای آپارتمان فراری هستند، در خانه‌شان به محیط سرسبزی دسترسی خواهند داشت و این کار تأثیر به‌سزایی بر روحیه آن‌ها خواهد گذاشت.

 

*ج/شهرآراآنلاین

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۶ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۶:۲۵
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید

نظرسنجی

شما از جوملا چه استفاده ای می کنید؟
 

آمار سایت

OS : Linux s
PHP : 5.6.36
MySQL : 5.5.60-MariaDB
زمان : ۲۲:۳۸
ذخیره سازی : غیرفعال
GZIP : غیرفعال
اعضا : 11672
محتوا : 1907
پیوندها : 6
بازدیدهای محتوا : 1440534

نظرسنجی

نظر شما در رابطه با اطلاع رسانی سایت چیست ؟

خوب - 0%
متوسط - 0%
ضعیف - 100%

تعداد آرا: 1
The voting for this poll has ended on: 11 آبان 1391 - 09:35

ماژول اسکرول جوملا